دانیال و دنیا خیلی کرج را دوست دارند و خیلی بهشون خوش میگذره.دنیا که وسایل استخرش را هم آورده بود ولی هوا خیلی خنک بود.دانیال هم همش دنبال پیشی میکنه و با همه میره توی کوچه و برا خودش میگرده. عصرشم با خاله ندا و عمویی رفتند بیرون و یادشون رفته بود که کفش پای دانیال کنند و جوجو را بدون کفش با جوراب برده بودن پارک و بعدشم آیس پک خوده بودند وخوشحال برگشتند ولی بازم دانیال حاضر نبود که بیاد تو خونه و دوست داشت توی حیاط بازی کنه .دنیا هم خیلی نمراتش بهتر شده و معلمش هم تشویقش کرده.

دانیال تو ماشین عمو بلال هرکاری دلش میخواد میکنه


دانیال رفته بالای درخت ولی ترسیده و میخواد بیاد پایین
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:11 توسط :: مامانی ::
این روزا دنیا شدید در حال درس خواندن است. نمرات میان ترم دنیا زیاد جالب نبود ...البته بد نبود ولی ما انتظار بیش از این از دنیا داشتیم و به نسبت قبل از عید خیلی افت کرده به خصوص در ریاضی...معلمش خانم فتوحی گفتند کهخیلی از بچه ها بعد از تعطیلات عید افت تحصیلی داشتند ولی از حالا تا امتحانات فرصت خوبی است و ما هم برای دنیا برنامه ریزی درسی تهیه کردیم و بکوب درس میخواند .......امیدوارم نتیجه زحماتش را ببیند که مطمئنا
(((( مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)))))

دانیال هم خیلی هوای مامانی را دارد و اگر کسی به وسایل من دست بزند سریع ازش میگیرد و میگه ماما... ماما...یعنی این مال مامان است و خیلی منو بابایی و دنیا یا به قول خودش دو دو را دوست دارد و به پدرش گاهی اوقات بابا و گاهی بابایی و گاهی هم بابک میگوید....خلاصه که کلی نمکدون شده
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54 توسط :: مامانی ::
من دنیا هستم این دومین باری است که من دارم در این وبلاگ می نویسم .
شاید خنده دار باشد چون همیشه مامانی جونم از طرف من در وبلاگ می نویسد .
از این ها گذشته:
دانیال همیشه باعث ابرو ریزی خانواده ی ما می شود.
مثلا هیچ وقت شلوار کوتاه نمی پوشد اگر هم بپوشد با گریه می پوشد ای طوری:
او نمی گزارد ما برقصیم.
یابه کسی حتی لبخند بزنیم.
به کسی مهربانی کنیم .
خلاصه خیلی غیرتی است.


من اگر همین طوری پیش برود دق میکنم((شوخی))








دانیال دوست داریم دنیا جون دوست داریم








i love you my mother and father
my name is donya
my brother is danial
good bye
لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:30 توسط :: دنیا ::
و اما براتون بگم از دنی. دنی کوچولوی ما ۳ شب بود که تب شدید داشت و اسهال هم شده و آنتی بیوتیک میخوره و هنوز کامل خوب نشده ولی از شیطنت به هیچ عنوان دست برنداشته و تازگیها زیاد دوست نداره بره بالا و خصوصا از وقتی مریض شد و این چند روزی هم که بابایی نبود خیلی به من چسبیده.دیشب هم با دخترای همسایه رفتیم تیراژه و بعدشم پارک بودیم و دنی و دنیا کلی بازی کردند و دانیال یک بادکنک دراز خریده بود و از شیشه ماشین بیرون گرفته بود و هر چه میکردیم شیشه را بالا نمیکشید.آخه دانیال دوست داره کنار شیشه بشینه و صندلی ماشین حکم دکور را در ماشین ما بازی میکندو فقط وقتی خوابه میذاریمش توی صندلی.. شب هم که از پارک برگشتیم اونا اومدن پایین و تا ۵ صبح بیدار بودیم. دلم برای بابایی خیلی تنگ شده.همینطور برای خاله ندا و عمویی...فکر کنم تا ساعت ۶ بعد از ظهر خاله ندا برسه و گفته که تا چمدانها را بذاره میاد اینجا.بابایی هم نزدیکای صبح میرسه خونه...منم باقالی پلو با گوشت پختم تا اگه بابایی و خاله ندا امدند بخورند.چون این مدت غذاهای باب میل نخوردند.دنی گل من عاشق تلویزیون توی اتاقشه و فیلم نصف مال من نصف مال تو را روزی صد دفعه میبینه. وقتی با دنیا یا بچه های دیگه قایم باشک بازی میکنه واقعا دیدنی است و میره یجا قایم میشه و زودی هم بیرون میاد و میگه دک دک(سک سک )و فقط هم همون یکجا قایم میشه.و چنان هیجان زده میشه که در تمام مدت بازی ذوق زده است و مرتب جیغ میکشه (وقتی پیداش میکنند)... دنیا و دانیال خیلی خوب با هم بازی میکنند و با هم خیلی خوبند


این عکسها را بعد از آمدن خاله ندا گذاشتم.خاله ندا تا رسید آمد پیشمون و یک عالمه سوغات خوشگل برامون آورد...واقعا که هدیه گرفتن همیشه لذت بخشه

خاله ندا برای دنیا و دانیال یک عالمه لباسای خوشگل و یکدست لباس هندی برای دنیا آورد و دنیا از همه بیشتر از لباس هندی خوشش اومد.دانیال هم که دلش برای عمویی و خاله یه ریزه شده بود و کلی ذوق کرد و با عمویی رفتند بیرون و دوری زدند. ما کلی خوش به حالمون شد چون بابایی هم با کلی سوغات میرسه
لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0 توسط :: مامانی ::
امروز روز معلم بود و

چون بابایی از دیروز برای کارش به دوبی رفته من امروز باید با وجود دنی خودم همه کارها را انجام میدادم و صبح که دنی خواب بود او را پیش امیر جون گذاشتیم و با عجله به مدرسه دنیا رفتیم و فرصت گل خریدن هم پیدا نکردیم چون میترسیدم دانیال بیدار شه و بی تابی کنه...ولی بقیه اولیا جای ما هم سبدها و تفت های گل بسیار زیبا خریده بودند و مدرسه گلباران شده بود ( از نوع مرغوب و گران قیمت) البته نفری ۲۰ هزار تومان پول دادیم تا برای معلمین سکه و هدیه بخرند..دنیا هم طبق معمول همیشه خلاقیت به خرج داد و اشعارش را با کامپیوتر پرینت کرد و کلی تزئین کرد و به معلمای خوبش تقدیم کرد و مدرسه هم که متوجه نبوغ دنیا در شعر شدند ازش خواستند تا برای روز معلم شعری بگه و در حضور اولیای مدرسه و پدر و مادرها بخونه. و دنیا هم به نحو احسن اینکار را انجام داد و من هم مثل همیشه ذوق کردم و به سفید برفی نازم افتخار کردم

بعد از ظهر هم دنیا کلاس پیانو داشت و با خوشحالی از اینکه فرصتی دست داده تا از استاد پیانو تشکری کند هدایایی برایشان تهیه کرد و کادویی کرد و سر راه هم که میرفتیم یک دسته گل خیلی خوشگل خریدیم و آقای گل فروش هم بسیار خوشگل و ناز گل را پیچیدند و دنیا با خوشحالی آنها را به آقای اصانلو تقدیم کرد

من هم توی فاصله کلاس دیدم صرف نداره بیام خونه و دوباره برگردم و با دانیال رفتیم فروشگاه سپهر و طبق معمول تا یه چیز خوشگل دیدم پام سست شد و یکدست چای خوری خیلی خیلی ناز با سینی و مخلفاتش خریدم و یک روپوش هم خریدم و دانیال هم آبنبات چوبی خرید....از خوبیهای آقای اصانلو هر چی بنویسم کمه چون علاوه بر اینکه در آموزش استادند در اخلاق و شخصیت هم بیست هستند و بسیار آرامش دارند البته اصولا آدم باید آرامش داشته باشه تا بتونه موسیقی را حرفه قرار بده




و بابایی هم خیلی باهاشون دوسته و دوسشون داره

دنیا جدیدا طبع شعر پیدا کرده و اوایل جدی نمیگرفتم ولی تازگیها ازش خواستم تا هر چی یادش میاد توی دفتر بنویسه. البته هنوز اول راهه و خیلی ایراد داره ولی برای شروع خوبه..معلم زبان هم خیلی از دنیا راضی هستند ودنیا شنبه برای او هم هدیه میبره و برای او هم هر چی بدیم بازم کمه چون خیلی با عشق و علاقه انرژی میذارن و خیلی خوشحالم که این همه آدمای خوب کنارمون داریم...جلسه پیش مدیر آموزشگاه آقای جاوید خواستند برای تنوع معلم را عوض کنند چون ۳ ترم را با خانم حسینی بودند و بچه ها و خانم حسینی چنان گریه هایی میکردند که بیا و ببین.... و آقای جاوید هم از تصمیمشان صرف نظر کردند........ چند تا از شعرای دنیا را مینویسم
معلم دانا
معلم فد اکار
معلم مهربان است
زیبا و پاک است
او هست دوست بچه ها
او هست همراه بچه ها
با مهربانی
با قدر دانی
من دوست دارم معلم خود را
چون دوست دارداو
من را
شعر مادر......
مادر مهربانم
عمر دوبارگانم
فرشته ی زیبایم
قشنگ من
احساسم
روح زیبا ای عاشق
فرشته ای تو ..... آره؟
تو زحمتکش هستی
راز نگهدار هستی
پرکارو صبوری
مثل یک کبوتر در خانه ی من
تو بهترین دوست
زحمتکش و صبور
آغوش تو گرم
فرشته ی دلگرم
تو بارانی
یک آشیانه
لبخند تو گرم
دلسوزی...... دلگرم
فداکاری تو ای مادر من
.....دوستت دارم....
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط :: مامانی ::

هنوز دیدوبازدیدهای ما تموم نشده و زیاد به میهمانی میرویم و میهمان هم داریم.به نظر من خوبه(بهانه ایست برای دیدار دوباره )

این روزها دنیا دائم در حال امتحان و درس است و باید حسابی درس بخونه تا برای امتحانات اصلی آماده شود.در کنار درسش زبان و پیانو هم هست و باید به آنها هم بپردازد.

دانیال جوجو هم که به طور جدی مشغول شیطنت و آتش سوزاندن است

به طوریکه تلویزیون را از بسکه خاموش و روشن کرد سوزاند

دانیال به عمو بلال میگه بیده بیده و به خاله ندا هم میگه ددا..خاله ندا و عمویی بعد از تعطیلات که چند روزی رفتند کیش و امشب هم دارند میرن هند و ۱۵ روز شایدم بیشتر قراره که بمونند و از حالا دلم خیلی گرفته و خیلی دلم برای ندا تنگ میشه .آخه ما عادت داریم هر روز با هم ده دفعه تا شب تلفن کنیم و چون نزدیکیم زیاد همدیگر را میبینیم و اگر ۲ روز نشه همدیگر را ببینیم شب هر ساعتی شده اونا میان دم در و یا میان تو و یا دانیال را میبرن ماشین سواری و گاهی اوقات که بابایی و دنیا خوابند من هم باهاشون میرم و چرخی میزنیم. از همین حالا دلم براشون به خصوص برای ندا جونم تنگ شده
لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:12 توسط :: مامانی ::

از دیشب تا حالا باران زیبایی در حال باریدن است و این نعمت الهی همه جا را زیباتر کرده و عطر نم و خیسی جلوه زیبایی به طبیعت بخشیده. باید تا زنده هستیم قدر این نعمتها که در چشم بعضی ها بسیار بی ارزش و کم اهمیت است دانست. هر روز صبح که چشم باز میکنم و یکروز دیگر را میبینم خدا را شکر میکنم که مرا بنده لایقی دانسته تا بتوانم از نعمتهای زیبایش استفاده کنم

البته بستگی دارد که آدم چطور فکر کند.....امروز دانیال جوجو با شنیدن صدای رعدوبرق رفت پشت پنجره و متوجه بارش باران شد و رفت جلوی در و با زبان خودش میگفت در را باز کن تا برم توی حیاط و باران را ببینم..من هم لباس بارانی مناسب تنش کردم و بردمش توی حیاط و این
اولین باری بود که دانیال جوجو زیر باران می ایستاد و هیچکس نبود که بگه سرما می خوری یا خیس میشی....دنی کلی بازی کرد ولی طبق معمول با گریه آمد خانه
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:33 توسط :: مامانی ::
لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:43 توسط :: مامانی ::
من دنیا هستم و این اولین باری است که من در این وبلاگ دارم درست وحسابی می نویسم.
۱- من واقعا به دانیال افتخار میکنم چون به من می گوید دودو .
۲- =====به دانیال افتخار میکنم که وقتی می خواهیم از او عکس بگیریم مدل میگیرد.

۳-تازه هر موقع می گوییم این کاررا نکن میگوید دودو دودو نکن الا ده الا نه. هه هه هه هه هه
۴- یک چیز خیلی با مزه بگم :
ام ام ام ام ام ام ام یادم رفت.
۵- اون به عمو بلال بیدبیدهمی گوید.
۶- دانیال من بهت افتخار می کنم . {در حال داد زدن }


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:55 توسط :: دنیا ::
لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:49 توسط :: مامانی ::